داستان
آورده اند كه در مملكت هندوستان تاجري بود نام خواجه خداداد ، دولت بيداد داشت و زن اختيار نكرده بود او را تكليف بزن گرفتن ميكردند قبول نميكرد تا روزي پيرزالي پيش اوآمدپرسيد اي خواجه چرا زن قبول نميكني . خواجه گفت : زني مي خواهم كه در عالم هيچكسي را نداشته باشد زيرا پدر و مادر يا قوم خويشان او سر وقت او خواهند آمد و باعث ملال من ميشود . پير زال گفت : فرزند چنين دختري را در فلان محله سراغ دارم كه مانند قرص ماهست ( نه پدر دارد و نه مادر ، نه خواهر و نه برادر ) زني او را بزرگ كرده . خواجه گفت : بسيار خوب ولي بشرط آنكه آنزن هم بنزد او نيايد . پيرزن برخاسته به نزد او رفت و احوالات را گفت :
زن جواب داد : من يكهزار ريال صداق ميگيرم دختر را ميدهم و در آنجا نخواهم رفت پيرزال نزد خواجه آمد واقعه را بيان كرد ، خواجه قبول كرد و تدارك عروسي ديده دختر را بخانه آورد. خواجه در بيرون شهر منزل داشت هر روز براي عيش و عشرت بشهر مي آمد و دختر در منزل تنها بود .
روزي دختر به خواجه گفت تو هر روز بشهر ميروي و من اينجا تنها هستم يكجفت طوطي براي سرگرمي من بخر . خواجه قبول كرد ، يكجفت طوطي سخنگو براي او خريد . روزي جهت امتحان اراده سفر كرد و به دختر گفت مي تواني چند روز نگاهداري تا من برگردم . دختر قبول كرد ، خواجه گفت از طوطيان توجه كن و نزد طوطيان آمده سفارش زن را نمود روانه سفر شد . چون چند روز از رفتن او بگذشت روزي دختر دلتنگ شده به بالاي قصر آمده تماشا ميكرد از قضا بازرگان زاده ي گذارش بدر قصر آمده چشمش افتاد دختري مثل قرص قمر در بالاي بام ايستاده ديد تيري از كان ابروي بازرگانزاده جست و در سينه دختر قرار گرفت ، سنگ ريزه از بالا به سر تاجرزاده انداخت بازرگانزاده سر بالا كرد تا او را ديد هزار دل عاشق وي شد و از مركب به زير افتاد غلامان او جمع شده او را به منزل بردند و به هوش آوردند دل بازرگانزاده هر روز بيتاب بود تمام پزشكان را آوردند نتوانستند او را معالجه كنند ، روزي بازرگاني آمد گفت : اگر چند پيرزن مكار باشد از عهده معالجه من بر مي آيند .
هر چه پيرزن آوردند نتوانستند علاج كنند تا اينكه پيرزني مكار كه هما دختر را براي خواجه برده بود گفت : غم مخور كه من اين كار را انجام خواهم داد بازرگانزاده گفت : اگر چنين كاري كني ترا مستغني ميكنم . عجوزه گفت : سما و طاعتا از جا برخاست روانه منزل دختر شد . در را كوبيد ، دختر در را باز كرد چشم عجوز كه به دختر افتاد رنگ ارغواني او را ديد كه مبدل به زعفراني گشته سبب پرسيد دختر ماجرا بيان كرد پيرزن خوشحال گشته گفت نازنين اگر ترا به بازرگانزاده برسانم بمن چه ميدهي . دختر عنبرچه طلائي را كه خراج يك مملك بود بعجوزه داد و گفت اي مادر باز به تو انعام خواهم داد پيرزال خواشحال شده برخاست گفت : خاطر جمع دار ترا وصال او ميرسانم .
سپس بيش بازرگانزاده آمد پس از دعا و ثنا گفت : قربانت شوم بهي از مشقت دختر را راضي كردم بلكه فردا او را به همراه بياورم . بازرگانزاده خوشحال گرديد پيرزن را بسيار نوازش كرد و مقداري اشرفي به او داد ، عجوزه روانه منزل شد ولي بازرگانزاده و دختر در اضطراب بودند كه به وصال يكديگر چه وقت ميرسند .
چون صبح شد عجوزه بر خاسته عصائي به دست گرفت روانه منزل بازرگان شد در كوفت دختر در باز نمود چشمش به عجوزه افتاد سلام نمود او را وارد عمارت نمود عجوزه گفت : بازرگان زاده از عشق تو بيتاب شده است ، دختر چادر سر نموده نزد طوطي آمد گفت : اي مونسان من امروز مواظب منزل باشيد تا من باز گردم طوطي نر گفت كجا ميروي ، جواب به داد به ديدن دوست ميروم . طوطي گفت : تو غلط مي كني پا از خانه بيرون بگذاري هر وقت خواجه از سفر آيد ميگويم ترا بكشد .
دختر چون اين خشونت از طوطي بشنيد بر آشفت او را از قفس بيرون آورده سر از تن كند بعد پشيمان شد و بسيار غمگين گرديد به عجوزه گفت : مرا امروز واگذار فردا به ديدن دوست ميرويم پيرزن به خانه خود بازگشت .
روز ديگر عجوزه عصا زنان پيش دختر آمده ، گفت : اي فرزند امروز عذري نيست بايد برويم كه بازرگانزاده چشم به راهست دختر گفت : چشم برخاسته چادر سر كرد و پيش طوطي آمد و گفت : اي مونس من اگر با من يكرنگ شوي جفتي كه از آن بهتر نباشد براي تو ميخرم ديروز اگر طوطي نر درشتي نمي كرد كشته نميشد . طوطي ماده گفت : بانو جان راز خود را به من بگو تا چاره آن درد تو را بكنم . دختر گفت : امروز دو روز است عاشق شده ام . طوطي گفت درد تو را ميدانم من هم به مرض عشق دچار بودم ولي عاقبت رسوا گشتم و از عمل خود پشيمان شدم من تو را مرخص مي كنم ولي مثل پادشاه يمن كه باز دولت را كشت و پشيمان شد تو نيز از كار خود پشيمان مي شوي
کلیه مطالب معماری را از ما بخواهید.