طوطی‌ها از غصه دق می‌كنند !

سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یك باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای بلند. دیوارهای سیمانی بلندی كه لبه آن را هم مانند دیوار برلین؛ سیم خاردار كشیده بودند.... شبهای تابستان انتهای باغ كه درست به سمت خانه ما بود سینمای روبازی برپا میشد و جلوی آن؛ هم به ردیف صندلی می‌چیدند. كافی بود كه بروی توی پشت بام  و تكیه بدهی لبه دیوار پشت بام و حوصله كنی و فیلمها را با زبان روسی تحمل كنی.....   

 

فیلمها همگی از دم جنگی بود؛ بچه كه باشی از عشق و عاشقی بی خبـری! عشق در آن سن یعنی مادر؛ دیگر حد آخرش پدر!. حالا كه فكرش را می‌كنم؛ می‌بینم  اصلا عشق و عاشقی در كارشان نبود كه هیچ محض رضای خدا؛ سگی - گربه ای - بچه ای؛ هم نبود كه در عالم بچگی بهش دل ببندی و بشینی  با عشق پای فیلمهایشان... فقط جنگ و جنگ و جنگ.  آخرش كه دیگه خوابمان می‌گرفت و پاها به گز گز می‌افتاد؛ ولو می‌شدی  روی تشكهای خنك كه قبلا انداخته بودیم  وسط  پشــت بــام  و  خواب آن خواب خنــك و پرستاره نازنین...

 

اما امان از وقتی كه فیلم دیر شروع می‌شد و ایــن  روسها هم حالا نجنگ كی بجنگ.. توی خواب ناز بودی كه این روسهای خیر ندیده توی فیلم هی شلیك می‌كردند به هم....آن هم با آن اسلحه های دوران عهد عتیقشان؛ پر سرو صدا و پر هیاهو. آن وقت بود كه به جد و آباد  آن كسی كه دوربین را به دست روسها رساند ناسزا و نفرین می‌فرستادی..

 

از عجایب این سفارت خانه؛ تنها این سینما نبود؛ مهمترین قسمت ماجرا طوطی ها و كفتر چاهی ها و قمری های شاد و آزادی  بودند كه در این باغ روی درختهای بلند و قدیمی‌زندگی میكردند.

 

وسطهای پائیز همه طوطیها جیغ كشان  در باغ چرخ؛چرخی میزدند و بعد از چند روز انگار كه غزل خداحافظی خوانده باشند؛ باغ سوت و كور میشد و غیر از صدای باد در برگهای باغ ؛ بق  بقوی كفتر چاهی ها؛ و موسی كوتقی؟ گفتن های سئوالی قمری ها؛ دیگر صدائی نمی‌شنیدیم... پدرم هر سال از بهار كه میشد تا تابستان؛ دلش برای  این طوطی های خوش رنگ و زیبا كه مادرم دائم برای آنها در حیاط تخمـه آفتابگردان و  گندم و برنج میریخت غش میرفت. گهگاهی از پنجره اطاق آنها را به من نشان میداد و میگفت: نگاه كن آقاجون؛ ببین چه رنگی دارند؛ چه سبزی؛ چه قرمزی؟؟ آقا جون خدا سنگ تمام گذاشته تو دمبهای فرفری اینها!

 

پدر راست می‌گفت! من در زندگی تا این سال هم هنوز طوطی ندیدم كه پرهای دمبش بلند و فر خورده باشد. شاید نژاد خاصی بودند؛ صدای جیغشان هم وقتی  دسته جمعی ظهرهای تابستان در حیاط با هم بازی میكردند و دنبال هم میكردند بلند تر از طوطی هائی بود كه تاحالا دیده بودم.

 

زیبا ترین صحنه لحظاتی بود كه توی پشت بام گلیم انداخته بودی و دراز كشیده بودی و مادرهم عمدا" یك گوشۀ پشت بام  تخمه آفتابگردان  می‌ریخت. اول یك طوطی بزرگ و با ابهت می‌آمد و جلوی تخمه ها قدم میزد و كمی‌اوضاع را بررسی میكرد؛ همان موقع می‌دیدی كه بقیه  طوطی ها در آسمان؛ بخصوص كوچكتر ها  بال بال زنان منتظر نتیجه بودند و با شنیدن صدای جیغ طوطی بزرگتر  یكی یكی به مهمانی تخمه خوران؛ پشت بام مادرم می‌آمدند!

 

دیدن تخمه شكستن طوطی ها در گوشه پشت بام بسیار زیبا بود؛ توی پشت بام  بالاتر از گلیمی‌كه می‌انداختیم تا رختخواب شب را روی آن بیندازیم ؛ تخت چوبی دو  نفره ای داشتیم كه مادر و پدر روی آن می‌خوابیدند و عصرها مادر روی آن دراز میكشید و تخمه می‌شكست و به منظره نگاه میكرد؛ من هم كه ته طغاری بودم در كنارش بی سرو صدا می‌نشستم و مانند جوجه های نورس  چشم به دهان! منتظر؛ مغــز تخمه هائی كه مادرم برایم آماده میكرد جمع شوند و بعد با عشق تمام؛ تعداد زیادی از آنها را یك جا بخورم!. اینطوری به منظره تخمه شكستن طوطی ها بیشتــر دل میدادم.

 

منظره زیبائی بود: غروب آفتاب پریده رنگ تابستان و یك نسیم كوچك از سمت  باغ سفارت و طوطی های رنگین و سرخوشی كه  هر كدام با بی خیالی  روی یك پا می‌ایستادند و با پای دیگر آنچنان ماهرانه تخمه می‌شكستند كه تعجب من را در می‌آوردند! من همیشه با خود حسرت می‌خوردم؛ واقعا" میشود كه من هم یكروزی یك دستی اینطوری با سرعت تخمه آفتابگردان بشكنم؟

 

مادر با مهربانی خاصی به آنها نگاه می‌كرد انگار به بچه هایش نگاه می‌كند؛ می‌گفت: طوطی ها گناه دارند مثل بچه ها می‌مونند؛ نگاهشون كن؛ ببین چه جوری نگاهمــون می‌كنند.! یك وقت اذیتشون نكنی دلشون می‌شكنه. یك وقت به طرفشون ندوی بخواهی بگیریشون؛ زهرشون آب میشه و دق می‌كنند. طوطی ها از غصه دق می‌كنند؛ مثل آدمها می‌مونند.

 

و من هرچه معصومانه تر نگاهشان میكردم؛ غیر از شیطنت  و زرنگی در آنها چیزی پیدا نمیكردم؛ و همیشه آرزو میكردم روزی یكی از این دمبهای بلند و رنگیشان در حیاط ما بیافتد و من بتوانم آن را لای جانمـاز مادرم بگذارم؛ تا هر وقت نماز میخواند یاد طوطی ها هم باشد.

هر وقت به آنها نگاه می‌كردم فكر می‌كردم مادرم را می‌شناسند؛ خدایی اینقدر كه طوطی در حیاط  و پشت بام ما می‌نشست در حیاط و پشت بام همسایه های دیگر نمی‌نشست! آنها مادرم را می‌شناختند؛ آنها مادرم را دوست داشتند؛  مثل من. اما من می‌توانستم به شكم مادرم كه دراز كشیده بود و روی یك دست لم داده بود؛تكیه بدهم و پایم را لب تخت آویزان كنم و  تخمه هائی را كه مادرم  برایم پوست كنده بود بخورم  امــــا آنها نمی‌توانستند.

 

گهگاهی می‌شد كه مادر بساط شام را هم برای پشت بام می‌چید؛ خواهرها دست به كمر می‌شدند و بعد از آمدن پدر؛ سینی به دست به پشت بام می‌آمدند و سفره انداخته میشد و همگی روی پشت بام شام می‌خوردیم. آن موقع شب بودند طوطی های بزرگ و زیبائی كه لب دیوار پشت بام می‌نشستند و طبق معمول منتظر پذیرائی پدرم با تكه های بزرگ نان؛ شامی؛ یا تكه های كوچكی  از طالبی های تازه ای كه عصری پدر به  كارگر پیر و قدیمی‌اش  داده بود بیاورد؛ می‌نشستند.

 

یك شب پدر كه از ته دل عاشق این طوطی ها بود  درحالی كه بیشتر با خودش صحبت می‌كرد تا با مادرم گفت: ای وای؛ باز چند وقت دیگه این  طوطی ها  میرن یك طرف دیگه و دل ما براشون تنگ میشه... ای داد معلوم نیست تا سال دیگه كه اینها برگردن؛ ما زنده ایم یا مرده؟ كاشكی میشد اینها اصلا از این محله نمی‌رفتند و جۧــلد بودند و می‌ماندند. اصلا" خانم؛ كاش بیائیم چند تا از این طوطی ها را نگه داریم.!؟

 

مادر كه انگار دارند راجع به ارث و میراث پدری اش نقشه می‌كشند؛ لنگه ابروئی بالا داد و همینجور كه داشت با انگشت؛ كنجدهای ریخته شده از نان سنگك تازه روی سفره را جدا میكرد و میخورد؛ همراه با صدای جلنگ جلنگ  النگوهایش؛استغفراللهی گفت و رو به طوطی ها انگار كه دارد با آنها حرف میزند گفت: یكوقت فكر گرفتنشونو نكنید؛ هـا! قهر میكنند؛ دق میكنند! طوطی ها بترسند دق می‌كنند. آنوقت دیگه پاشونو تو این خونه نمی‌گذارند.

 

صبح زود مادر برای زیارت شاه عبدالعظیم با بقیه دوستانش قرار گذاشته بود؛ از سر صبح شال و كلاه كرد و چادر به سر كشید و ما را به هم سپرد و در برابر تمام گریه زاری های من مقاومت كرد كه: نه مادر امروز تولد امام رضاست؛ آنجا شلوغه.می‌ترسم دستت از دستم جدا شه؛ گم بشی و خلاصه برای بردن من - راضی نشد كه نشد. و با وعده و وعید كه برات شكر پنیر و سماور كوچولو می‌آرم؛ برای زیارت دسته جمعی با دوستانش همگی به سمت شاه عبدالعظیم راه افتادند.

 

نزدیك اذان ظهر صدای تقه های در خانه با آن آهنگ معروف پدر به گوشمان رسید؛ هنوز سفره نینداخته بودیم و اذان ظهر گفته نشده بود. كمی‌تعجب آور بود؛ اما من مثل همیشه سر حال و بازیگوش به بقل پدر پریدم و از دیدنش خوشحال شدم.

 

پدر اول وارد شد و پشت سرش كارگری كه همیشه میوه ها و ماستها و خوراكیهای منزل را با سینی بزرگی روی سرش حمل می‌كرد؛ به خانه آمد. بوی طالبی های رسیده در راهروی خانه پیچید وقتی سینی بزرگ از روی سر كارگر زمین گذاشته شد. و انگشت پر اشتیاق من بـود كه با دور دیدن حضور مادر؛  درون دیگ بزرگ ماست میرفت تا رویه های چرب و قطورشان را بكند و تازه تازه نوش جان كنم. و در آخر هم بسته سیاه و كلفتی كه از كف سینی به من داده شد تا جیغ بلندی از شادی بكشم و آن را با عشق باز كنم. لواشكی بزرگ و گرد به قاعده یك سینی؛ بازش كردم و جلوی خودم گرفتم و بازیكنان در خیال اینكه كاش میشد با آن لباسی؛ دامنی؛ دوخت و پوشید.... در این میانه پدر با شوخی به خواهرم میگفت: بعد از اینكه دو تا از طالبی ها را در حوض انداختی با این لواشك برای دخترم دامن بــدوز تا برایم برقصد...

سفره ناهار با ذوق و شوق خواهرها انداخته شد؛ انگار در نبودن یك روزه مادر همه خواهرها می‌خواستند به پدر خودی نشان بدهند و در آخر هم  ناهار از قبل پخته شده مادر درون سفره نشست. چه بویی داشت خورشت  قیمـه مادر؛ با آن رنگ قرمز رب گوجه فرنگی و گرد لیموی ریخته شده وسط كاسه و سیب زمینی های سرخ شده  طلایی كنـار آن.... چشمت را كه ببندی همین لحظه؛ هم بو و طعم آن را زیر زبانت حس میكنی.... و بعد از آن؛عروس سفید پوش سفره  كه با زعفران و كره بزك دوزكش كرده بودند؛ برنـج؛ از ظرف قیمه دلبری میكرد؛..... كاسه های ماست و پیازهای قرمز و كوچولو كه در كنار قیمه بود؛ جای خالی مادر را خالی تر نشان میداد. اما چاره نبود شكم گرسنه اول غذا می‌خواهد و بعد مادر.!

 

پدر در میانه ناهار با همه شوخی می‌كرد؛ و به ادعای اینكه امروز من هم مادرم و هم پدر گهگاهی حتی اداهای غذا كشیدن و قربان – صدقه رفتن مادر را در می‌آورد و همه را به خنده می‌انداخت و در همین میانه و اوضاع اشاره ای هم به طوطی های مادر می‌كرد.

 

بعد از ناهار و چایی؛ پدر كه همیشه عادت داشت درازی بكشد؛ همانطور كه به متكا تكیه داده بودو من هم كنارش لمیده بودم بعد از مدت كوتاهی فكر كردن؛ گفت: ((می‌خواهی امروز برات یك طوطی خوشگل دمب رنگی بگیرم.... واسه خود خودت؟))

 

با تعجب و ذوق زدگی گفتم: ((برای خود خودم؟ )) پدر گفت: (( بــله.))

 

گفتم: (( یعنی عصری من را می‌برید بازار؟ مامان كه نیست؛ اجازه بگیرم!))

 

پدر سرش را خم كرد و گفت:))  نه آقاجون؛ همین جا توی حیاط خودمون؛ از این طوطی های سفارت روسیه.))

 

من ترسیدم؛ هم از مادر و هم از اینكه اگر مادر بفهمد كه من هم در این گناه شریك بودم چه اتفاقی خواهد افتاد..... اما از طرفی دلم غش میرفت تا یك طوطی برای خود خودم داشته باشم. اما  نمی‌دانم چرا فكر میكردم طوطی پا به پای من در حیاط راه می‌آید و با من بازی می‌كند و دمبهای بلند و زیبایش روی حیاط به دنبالش كشیده می‌شود. حتی در یك لحظه به فكرم رسید كه باید هر روز حیاط را بشویم تا دمب طوطی زیبایم كثیف نشود. این بود كه پیــه ؛ اخم و تخم مادر را به تنم مالیدم و از قهر و دعوایش گذشتم و حاضر به شریك جرمی‌با پــدر شاد و خوشحالم شدم.

 

خواهرها ظرفها را شسته بودند و بعد از كمی‌ كنجكاوی به پچ و پچ؛ من و پدر و سر به سر گذاشتن با ما؛ هر كدام به سویی به سراغ كار خودشان رفته بودند. این شد كه پدر به من اشاره كرد و هر دو به سمت حیاط رفتیم؛ همچین كه پا به پله اول حیاط گذاشتیم ؛ چشمم به سینی زیبائی كه  همیشه مادر درون آن برای طوطی های عزیزتر از جانش تخمه می‌ریخت افتاد و اینكه طوطی ها به آرامی‌برای استراحت وتخمه خوردن ظهرانه یكی یكی سرو كله اشان پیدا میشد. ناگهان  شك و تردید به دلم راه افتاد و نگاه پشیمانی  به پدر انداختم. اما ذوق و شوق بچه گانه پدر و لبخند پهنی كه روی لبهایش بود دوباره شــوق  طوطی داشتن را در دلم انداخت.

 

به آهستگی از حیاط به آشپزخانه كه چند پله پائین تر از حیاط بود رفتیم و پدر سبد بزرگی  پیدا كرد و یك ملاقه بزرگ  و دسته بلند را كه همیشه مادر موقع نذری كشیدن از آن استفاده میكرد برداشت.  آهسته و آرام به حیاط برگشتیم و پدر خیلی با احتیاط یكی از طنابهای بند رخت را باز كرد. من هم در تمام لحظات با دولا دولا راه رفتن و بی سرو صدا بودن؛ با پـــدر همدستی میكردم.

 

پدر سینی تخمه طوطی ها را به صورتی نا آشكار با پا آرام آرام تا وسط حیاط جلو برد و آبكش را كجكی جلواش نگه داشت  و با قراردادن ملاقه به شكل پایه برای آبكش؛ سایبان زیبایی به شكل هشت روی سینی زد و در آخر طناب بند رخت را هم به پائین دسته ملاقه گره زد و سر طناب را باز كرد و هر دو دست در دست رفتیم پائین پله های آشپزخانه و قایم شدیم.

چند دقیقه ای  كه گذشت  صدای پرواز و فرود طوطی بزرگ به گوش رسید ؛ طبق معمول در حیاط نشست و شروع به  بررسی  اوضاع و احوال امنیتی حیاط  كرد. من و پدر هم از پائین پله ها سرك كشیده بودیم و نگاهش میكردیم.  كاملا " معلوم بود كه طوطی بزرگ حس بدی دارد و در حیاط احساس ناراحتی میكند.چند قدم به سینی تخمه ها نزدیك میشد  و باز عقب میرفت؛ كمی‌گردنش را كج میكرد و نگاه چپ چپی به آبكش و ملاقه میكرد ومثل یك آدم متفكر و بزرگ  به اطراف  نگاه میكرد؛ انگار كه میخواست مچ كسی را بگیرد. كم مانده بود با یكی از دستهایش چانه و پیشانی اش را هم بخاراند !!!!!

 

ناگهان با كشیدن یك جیغ بلند؛ پرواز كرد و رفت. من و پدر هر دو سرك كشیدیم؛ دیدیم با زرنگی تمام رفته و روی لبه پشت بام نشسته و با دقت به حیاط نگاه میكند. پدر خیس عرق شده بود؛ هم از ترس اینكه نكند طوطی برود و بر نگردد و هم از ترس اینكه نكند مادر برســـد و كار به انجام نرسیده باشد.

 

آهسته گفتم: ((نكنه  مامان  الان بیاد؟))  

پدر در حالی كه عرق پیشانیش را پاك میكرد؛ آهسته جواب داد: (نه آقاجون یادت نیست خودمون كه میریم زودتر از ساعت  پنج و شش بر نمیگردیم؛ حالا مادرت تا بازار شاه عبدالعظیم را بار نكنه با خودش نیاره كه نمی‌آد.) و برای اینكه شوق از دست رفته من را برگرداند دوباره گفت:(( تازه میخواد برای دختر ته تغاریش  هم شكر پنیر بیاره...  راستی می‌دونی طوطی ها عاشق شكر پنیرند؟ آنوقت تو می‌تونی از شكر پنیرهات به طوطی قشنگه  هم بدی. باشه؟))

 

و باز این حرفها چنان مرا به شـوق آورد كه نـگو! بخصوص نام زیبای " طوطی قشنگه ". در همین لحظه صدای فرود آمدن  یك پرنده به گوشمان خورد؛ آهسته سرك كشیدیم. بعله خودش بود همان " طوطی بزرگ " كه باز برای سر و گوش آب دادن آمده بود. بسیار باهوش و زیرك بود؛ هنوز هم هر وقت لغت زیرك به گوشم می‌خورد به یاد این طوطی دانا می‌افتـــم. به نظرم می‌آمد كه طوطی بزرگ دو دستش را به پشت كمرش گره كرده و مشغول بررسی اوضاع و احوال حیاط است. كاملا مثل یك  كارآگاه  به نظر میرسید؛ باهوش  تمام؛  دور و اطراف سینی تخمه ها  و سبد مشكوك  روی آن ؛ قدم میزد و ناگهان به سمت چپ یا راست نگاه میكرد. انگار میخواهد بگوید:(( آهان وایستا گرفتمت)). خلاصه معلوم بود كلافه و نگران است. كم كم  ما هم داشتیم كلافه می‌شدیم؛ كمرم از نشستن روی پله های آشپزخانه درد گرفته بود؛ پاهایم گز گز میكرد....

 

در همین  لحظه طوطی بزرگ به زیر سبد نزدیك شد و یك تخمه برداشت و به بیرون از سبد فرار كرد؛ تخمه را نخـورد و انداخت؛  باز به اطراف و بخصوص به سبد نگاه میكرد. خلاصه بعد از چند بار رفت و برگشت ؛ شروع كرد به صدا كردن بستگان و فامیل.

 

پدر حسابی كلافه شده بود و دائم به ساعتش نگاه میكرد؛ ساعت باریك و صفحه طلائی با بند چرم قهوه ای؛ كه من همیشه نشانه  پدر بودنش می‌دانستم. انگاری هر آدمی‌كه بچه داشت و ساعت بند چرمی‌نداشت   پـــدر  به حساب نمی‌آمد!.  صدای فرود آمدن آرام آرام  طوطی ها به گوشمان میرسید؛ پدر گهگاهی سركی می‌كشید و باز با گذاشتن انگشت روی بینی به علامت سكوت؛ مرا كه بی تاب شده بودم و در كمین كه طناب سبد  را بكشم؛ به آرامش می‌طلبید.

 

بعد از چند لحظه آمد و رفت طوطی ها به زیر سبد و خوردن تخمه ها شروع شد؛ اما در تمامی‌لحظات  " طوطی بزرگ " از زیر سبد بیرون نمیرفت. پدر عصبانی شده بود و زیر لب با خودش حرف میزد: چرا این رفته اون زیر بست نشسته؟؟؟ بیا بیرون دیگه. برو بگذار جا برای جوونترها باز بشه؛ شاید دوتاشون را بگیریم.....  

 

شور و شوق  اولیه؛ در دام انداختن طوطی ها؛ با گذشت زمان و نزدیك تر شدن لحظه بازگشت مادر؛ تبدیل به دلشوره و اضطرابی شده بود كه هم در دل من و هم در چهره پدر دیده میشد.

 

دیگر در یك لحظه پدر حوصله اش سر رفت و با ورود یك طوطی جوان و ظریف اندام؛ پدر ناگهان طناب سبد را محكم كشید. با كشیده شدن طناب صدای جیغ طوطی ها و پرواز ناگهانی بقیه طوطی ها؛ وضع عجیب و غریبی در حیاط ایجاد كرد. و درست در همان لحظه صدای باز و بسته شدن در خانه هم به گوشمان خورد. پدر پله ها را؛ دوتایكی  به سمت بالا دوید و مادر  با شنیدن صدای جیغ و ناآرامی‌ طوطی ها؛ همانطور چادر مشكی به سر؛  از پله های داخل خانه پائین دوید. خواهر ها سراسیمه از صدای ناله و جیغ طوطی ها؛ نیمه خواب و بیدار؛ با كتاب داستان به دست و لیوان چایی هراسان بیرون دویدند.

 

من و پدر در یك لحظه با مادر به سبد رسیدیم. مادر تنها به سبــد ذول زده بود و حیران به آسمان و حیاط نگاه میكرد؛ در یك لحظه متوجه شدم حیاط پر از دمبها بلند و پرهای رنگی طوطی های ترسیده شده.

 

پدر حیران و مستاصل؛ با آرامش ساختگی گفت: سلام حاج خانم.

 

مادر حیران و نگران كه سفت چادرش را چسبیده بود؛ تنها با سر  به سبد اشاره كرد. كه یعنی چه خبر شده؟؟

 

پدر كه دید اوضاع خیلی خراب شده؛ با حالت مژده گونه ای گفت: هیچی حاج خانم! زیارت قبول. راستی شكر پنیر آوردی؛ دخترم هوس كرد یك طوطی داشته باشه. حالا یك شكر پنیر بده؛ بدیم به طوطیش......!

 

با گفتن این حرف پدر؛ ناگهان سكوت عجیبی روی همه حیاط افتاد و همگی به سبد كه قلمبه مانده بود نگاه كردیم. حالا دیگر خواهر ها هم متوجه ماجرا شده بودند. مادر طوری به آنها نگاه كرد كه یعنی: باز من نبودم و شما حواستان جمع نبود؟؟

 

مادر به آرامی‌چادرش را زیر بقلش جمع كرد و پاكتهایی كه به عنوان سوغاتی خریده بود همان جا روی زمین كنار پایش گذاشت. آرام و با احتیاط  كنار سبــد زانو زد. اول نگاهی به پـدر و بعد نگاهی به من انداخت. توی چشمانش ترس و قطرات اشك  برق میزد.

 

آهسته  طوری كه اگر طوطی آن زیر افتاده آسیب نبیند؛ یواش یواش سبد را كنار كشید. من به كنجكاوی سرم را تا نزدیك زمین خم كرده بودم؛ وای خدای من یك طوطی آن زیر بود؛ یك طوطی رنگارنگ بزرگ  ؛ امــا درازكش؛ به پهلو خوابیده بود.  مادر به پدر نگاه میكرد؛ نگاهی صاف و مستقیم و همینجور سبد را نیمه بالا نگه داشته بود.پدر نگاهی به زیرسبد انداخت و با خنده گفت: نترس خانم!؛ زنده است خودشو به مردن زده. این طوطی ها عادتشونه. و بعد  آهسته دستش را برد زیر سبد و از پشت گردن و بالها او  را گرفت و بیرون آورد.

 

من از حالت نگاه مادر؛ فهمیدم.!!!!!!! در آن سن و سال فهمیـــدم؛ شــد آنچه نباید می‌شد.

 

مادر فقط به دستان پدر كه انگار "مشتی پــر رنگی" در دست داشت نگاه می‌كرد. اطمینان داشتم؛ قلبم دارد از گلویم بیرون می‌پــرد. احساس كردم صورتم داغ شده. به پهنای صورتم اشك می‌ریختم؛ ولی  عجیب بود كه صدای گریه خودم را نمی‌شنیدم. رنگ به روی پدرم نبود. پدر  آدم آرام و سر به راهی بود؛ كاری به كار دنیا نداشت.اهل مطالعه و شعر و آرامش.و عشق به این طوطی ها. رنگ به روی پدر نبود  تنها شرم و خجالت می‌دیدی و حســرت.

خواهرها دور ما دایره زده بودند؛ من و پدر و مادر دو زانو نشسته بودیم و چهار چشمی‌به طوطی نگاه میكردیم. تا پدر خواست طوطی را روی زمین بگذارد؛ مادر با مهربانی دو دستش را دراز كرد و طوطی روی دستان او گذاشته شد. حالا كه درست می‌دیدمش از پشت پرده اشكها او را شناختم.   خودش بود؛ خود؛ خودش. " طوطی بزرگـــه".

 

مادر با احتیاط او را گرفت. او را روی یك دست نگه داشت و با دست دیگر شروع كرد به نوازش پرهای رنگی و بزرگش؛ كمی‌هم بالای سرش را نوازش كرد. آهسته منقارش را به سمت بالا گرفت و رها كرد. به آرامی‌دمبهای بلند و رنگی اش را نوازش كرد.اما انگار عروسكــی  از یك طوطی در دست گرفته باشد؛ عروسك هیچ حركتی نمیكرد.

 

اینبار پدر با امیــد گفت: شاید خودشو به مردن زده باشه؟؟؟ با كمی‌مكث  و آرامتر؛ باز گفت: خداكنه خودشو به مردن زده باشه..

 

صورت مادر غمگین بود؛ انگار هیچكس را نمی‌دید. به آرامی‌بوسه كوچكی به سر طوطی زد و نگاهی به من كرد؛ آرام طوطی را به لبان من نزدیك كرد؛ آهسته بوسیدمش و طعم بوسه ام شور بود.

 

مادر به من نگاه كرد و گفت: گفته بودم طوطی ها  از غصه دق می‌كنند.

مراسم تدفین طوطی در سكوت دیگران و اشك ریزان بی صدای من و مادر گذشت. كنج باغچه در سه گوش حیاط؛ زیر درخت توت . مادر با بیلچه كوچك  باغبانیش  گودالی درست كرد و طوطی را آرام در آنجا خواباند؛ بعد هم تمام خاكها را ریخت رویش. در تمام این لحظات طوطی های دیگر بالای سر ما؛ بالای حیاط؛ جیغ كشان پرواز میكردند و پر پر میزدند. اما لحظه ای كه آخرین مشت خاك روی طوطی بزرگ ریخته شد؛ انگاری همگی فهمیدند كه همه چیز تمام شد. ساكت شدند و آرام به ما نگاه میكردند. چند لحظه كه گذشت یكی از طوطی ها جیغ بلندی كشی و بالای حیاط یك دور پرواز كرد؛ بقیه طوطی ها هم به دنبالش یك دور چرخیدند و رفتند.

 

مادر كه انگار هیچكس دور و برش نیست هنوز به آسمان نگاه میكرد؛ بلند شد و كنار حوض حیاط رفت و زانو زد؛ دستهایش را شست؛ همان جا هم وضو گرفت؛ بعد چادرش را از وسط حیاط برداشت و همانطور كه چادرش روی زمین كشیده می‌شد؛ دست من را كه بی محابا گریه میكردم؛ گرفت و به طرف اطاق به راه افتاد. پدر و خواهر ها هم شبیه یك هیئت عزاداری دنبال سر ما آمدند.  پدر در آن لحظه شبیه " پسر شیطان همسایه"  شده بود همان روز كه با توپ شیشه ما را شكسته بود.

 

سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یك باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای بلند. از عجایب و زیبائی های این سفارت خانه طوطی های رنگی و بزرگی بودند كه در این باغ روی درختهای بلند و قدیمی‌زندگی میكردند. و تابستانها چه غوغایی به پا میكردند. دوباره تابستان رسیده بود.

 

منظره زیبائی بود: غروب آفتاب پریده رنگ تابستان و یك نسیم كوچك از سمت  باغ سفارت و  بازی طوطی های رنگین و سرخوش روی درختان سفارت.  من و مادر روی تخت؛ توی پشت بام نشسته بودیم و تخمه می‌خوردیم و به منظره طوطی ها ی سفارت خانه نگاه میكردیم.

 

با احتیاط از مادر پرسیدم: مامان یعنی دیگه طوطی ها خونه ی ما نمی‌آن؟؟

 

مادر؛ همانطور كه با نگاهش پرواز یكی از طوطیها را در آسمان دنبال میكرد؛ چند تا تخمه كه برایم پوست كنده بود به دهانم گذاشت.همانطور كه به طوطی های باغ نگاه میكرد لبخندی زد و  گفت: نه مادر جون اونها مثل بچه هان؛ با ما قهر كردند.......

 

چه میدونم مادر؟ شاید یك روزی برگردند!...

15 درس زندگی که در هیچ مدرسه ای یاد نمی دهند!

همگی ما همزمان با تحصیل در مدارس ، درسهایی از زندگی نیز می آموزیم که هردوی آنها مهم است .مشکل اصلی این است که زندگی قبل از ما هم جریان داشته و ما را هم مانند دیگران در مسیرش با خود می برد و این در حالی است که ما تازه در ابتدای یادگیری و کسب معلومات لازم برای زندگی هستیم و تنها امیدواریم که روزی به همه ی جوانب دست پیدا کنیم ، پس بطور منطقی دانش ما همیشه عقب تر از زندگی است.

در اینجا به درسهایی از زندگی اشاره کرده ایم که براحتی می توانید از آنها بهره بگیرید :

1- طبق گفته ی Richard Carlson " چیزهای بی ارزش را نچشید " ، این بدان معنی است که خیلی از مردم خود را درگیر استرس و به انجام رساندن کارهای بی ارزش می کنند که در نهایت در مقابل اهداف اصلی زندگی ، هیچ ارزشی ندارند .وقتی آنقدر خود را درگیر این مسائل کوچک می کنیم دیگر جایی برای نیل به آرزوهایمان باقی نگذاشته ایم و از لحظات خود هیچ لذتی نمی بریم.

2- "زندگی غیر قابل پیش بینی است " و ممکن است هر لحظه شما را در شیب و فراز قرار دهد " . فقط بگویید "هرگز" و بعد ببینید چه اتفاقی می افتد . برای مقابله با گره هایی که زندگی در مسیر شما قرار داده است ، تنها با ذهنی باز و خوش بین ، به آنها خوش آمد بگویید !!

3- خسته کننده ترین واژه در هر زبان " من " است . بله تصور این است که تکرار این کلمه اعتماد به نفس را بالا می برد. ولی خوب! بیشتر وقتها همه ی آن چیزیی که در مورد خود با تکرار " من " توضیح و تعریف می کنید، واقعیت ندارد! اینکه یک نفر دائما" از خود و فضایل خود تمجید و تفسیر کند ، بسیار خسته کننده و یکنواخت است . این حالت "خود محوری " است نه "اعتماد به نفس "

4- انسانیت مهم تر از مادیات است:اهمیت روابط اجتماعی بسیار مهم تر از درجات مادی است که هر کدام از ما در مسیر آرزوها به آنها می رسیم. بدون محبت و عشق و حمایت خانواده و دوستان در زندگی ، موفقیت های مادی ، خیلی لذت بخش نخواهد بود. با ایجاد تعادل در ملاک های برتری و ارزش های خود ، از ثبات زندگی بیشتری بهره خواهید برد.

5- به غیر از خودتان ، هیچ کس دیگر نمی تواند شما را راضی کند !رضایت و راحتی ذهن شما تنها به عهده خودتان است ! بله ، روابط اجتماعی ، زندگیمان را پر بار تر می کند ، اما خوب ، شاید این روابط به تنهایی باعث شادکامی و رضایت شما نشود.

6- درجه ی کمال و شخصیت:کمالات برای هر شخص زیباست . کلام و اعمال نیک ، به دنبال خود ، اعتماد و اطمینان دوستان را در پی دارد . برای رسیدن به این درجه ، تلاش کنید .

7- بیاموزید که خود ، دیگران و حتی دشمنان خود را ببخشید:انسان جایز الخطاست ، همه ما اشتباه میکنیم ، ولی با کینه توزی و یادآوری صدمات گذشته ، تنها این خودمان هستیم که از زندگی لذت نمی بریم نه دیگران !!

8- "خنده" داروی هر "درد" است . با خوشرویی و تبسم ، دردهای خود را درمان کنید.

9- تغذیه خوب ، استراحت ، ورزش و هوای تازه ، را فراموش نکنید.سلامتی خود را دست کم نگیرید . با رعایت این نکات ، از وضعیت جسمی ایده آل خود ، لذت ببرید .

10-اراده ای مصمم ، شما را به هر چیزی که می خواهید ، می رساند .هرگز تسلیم نشوید و به دنبال رسیدن به آرزوها و اهداف خود تلاش کنید.

11-تلویزیون ، ذهن ما را بیشتر از هر چیزی نابود می کند !از تلویزیون کناره گیری کنید و با ورزش ، مطالعه و یادگیری ، ذهن خود را فعال کنید.

12- شکست را بپذیرید .هر کسی در زندگی ممکن است بارها و بارها شکست بخورد. شکست آموزنده است . به ما یاد می دهد که چطور متواضع باشیم و راه درست تری را برای جبران آن انتخاب کنیم . توماس ادیسون با شکستهای متمادی توانست به هدف خود برسد ، او می گفت :" من شکست نخوردم ، تنها ده ها هزار راه را امتحان کردم که برایم مفید نبود ! و به نتیجه نرسید !"

13- از اشتباهات دیگران درس عبرت بگیرید .یکی از بودائیات پیر چنین می گوید :" یک مرد دانا کسی است که از اشتباهات خود درسی نیک بیاموزد و اما داناتر کسی است که از اشتباهات دیگران درس عبرت بگیرد".

14- از محبت به دیگران دریغ نکنید .زندگی کوتاه است و پایان آن نامعلوم . پس سعی کنید محبت کنید تا محبت ببینید .

15- آنچنان زندگی کنید که گویی روز آخر عمرتان است !!همواره سعی کنید بهترین و مهربان ترین همسر ، رفیق و حتی مهربانترین و بهترین رئیس باشید ، تا زمان وداع با این دنیا به دنیایی زیباتر دست یابیم.

معماری ارگانیک

خانه آبشار

معماری فقط نوعی فعالیت رویداد یا مجموعه ای از دست سازها نیست حتی هنر صرف هم نیست . معماری برای تمام امور انسانی بنیادی و اساسی است و از همان آغاز تمدن ایجاد شده است چرا که بدون آن امکان بوجود آمدن تمدن یا فرهنگی وجود نداشت. معماری اجتناب ناپذیر جهانی بی پایان و نیاز ابتدایی است . دامنه ی معماری از بدوی ترین شکل سکونت در غارها تا پیچیده ترین نوع ساختمانها را در بر می گیرد.
به عقیده ی بن فارمر معماری هنری است که نمی تواند خود را از شرایط بافت پیرامون جدا نگه دارد شرایطی که نا گزیر باید به آن توجه کند هر مکانی ویژگی خاص خود را دارد و پاسخ منحصر به فرد را می طلبد . با رشد توسعه ی سرمایه و ثروت تعداد مشتریان معماری افزایش یافت و مسئله ی دست یافتن به خصوصیات اصیل در معماری بومی باشدت بیشتری نمایان گشت .علیرغم اینکه مسائل اقتصادی در نهایت اثرات خود را به موضوع معماری وارد نموده اند اما منبع اصلی و بی واسطه ی موثر دگرگونی ایده ها و نظریات در معماری را بیشتر فلسفی باید دانست.

 

آرمان های عملکردگرایانه
یکی از کنجکاو ترین و دور از دسترس ترین پدیده های نیمه ی قرن نوزدهم نیاز گسترده و مصرانه در تقاضای یک معماری جدید بود که در حدود سال۱۸۹۰ به اوج خود رسید زمانیکه گستره ی تجاری فولاد و بتن مصلح توصعه ی قابل ملاحظه ای یافت. نیاز به پاسخ گویی به خواسته ها ی جدید از جمله نیاز به ساختمان های صنعتی ، راه آهن ، مرکز خرید، زندان ها ، بانک ها ، کار خانه جات، خانه های شهری ، خانه های کارگری …که ناشی از صنعتی شدن بود عمدتا  خطوط و فرمها تناسباتی منتهی شد که در الفبای معماری ما جایی نداشته بود .
مبلغینی نظیر جیمز فرگوسن در نظریه های خود پا را از تحول تدریجی فرمهای کلاسیک و قرون وسطایی فراتر نهاده اند او معماری معاصر شرقی را به واسطه ی تداوم ظهورش در تطابق با یک سنت پایدار میشود  و آنچه فرگوسن و پیروانش میخواستند دگرگونی بود در راستای دگرگونی های اجتماعی و فنی که  در تمدن جدید در شرف وقوع بود و سفارش دهندگان و مشتریان آخرین افرادی بودند که در طلب یک دگرگونی بودند . در قرن نوزدهم معماران و اندیشمندان برای به ظهور رسانیدن معماری جدید به نتیجه ی مهمی رسیدند و به قیاس معماری با مقوله های مختلف پرداختند که قیاس های عملکردی مهمترین قیاس بودند که عبارت است از
قیاس معماری با موجودات زنده
قیاس زیست شناسی
قیاس معماری باماشین مکانیکی
قیاس زیست شناسانه
شاید بتوان گفت که برای اولین بار این بوفن بود که در سخنرانی خود در آکادمی فرانسه در باغ موضوع سبک از قیاس های زیست شناسانه در توضیح مقصود خود استفاده کرد گفت : ذهن انسان هرگز قادر به خلق چیزی نیست مگر اینکه ذهن او از طریق انجام تجربیات و تمرکز افکار پرورانده شده باشد بدان معنی که ادراکات او نطفه های محصول او را شکل میدهد.
فرانک لوید رایت در مقتله ای باد عنوان در باب علت معماری گفت : منظور من از معماری ارگانیک آن است که این معماری از درون به بیرون در هماهنگی با شرایطی که ایجاد آن را میسر میدارد توسعه میابد .همچنین از ایده ی تکامل تدریجی به مثابه یک تفکر نوین در قیاس زیست شناسانه میتوان استفاده کرد این تکامل تدریجی عینا در مورد معماری نیز مصداق دارد.
همانطوریکه معماری رم تکامل یافته ی معماری یونان با معماری دوره های بعد از مسیحسیت تکامل یافته ی دوره های قبل خود میباشد نظریه ی تکامل  نظریه ی مکتبتبعیت عملکرد از فرم را  تائید میکند و این نظریه را ارائه میکند که ابتدا فرمها بوجود آمدند سپس عملکردها و اگر دگرگونی در فرمها به وقوع میپیوندد به واسطه ی عدم توانایی عملکردی فرمها به وقوع میپیوندد و فرمهای فاقد عملکرد قادر به بقا نیستند.
این قیاس سرانجام منجر به پیدایش معماری ارگانیک درقرن ۱۹ شد.

 

معماری ارگانیک
بینش معماری ارگانیک ریشه در فلسفه رمانتیک دارد.رمانتیسم یک جنبش فلسفی هنری و ادبی در اواخر قرن ۱۸ و ۱۹ میلادی در شمال غربی اروپا بودکه به سایر نقاط اروپا و آمریکا سرایت کرد. این جنبش واکنشی در مقابل خرد گرایی عقل مدرن بود. رمانتیک ها همانند پیروان تفکر کلاسیک به ذهن انسان اعتقاد داشتند. ولی رمانتیک ها به آن بخش از ذهنتوجه داشتند که بیشتر در باره احساس وعواطف بود.درصورتی که برای فلاسفه کلاسیک عقل و منطق اهمیت داشت.
نکته حائز اهمیت این که اکثر فلاسفه رمانتیک شاعر بودند و به تجلیل از طبیعت عواطف وتخیل می پرداختنددر حالی که اکثر فلاسفه کلاسیک ریاضیدان بودند. برای نطریه پردازان قرن نوزدهم آمریکا که به دنبال زیبایی مدرن بودند طبیعت تنها فلسفه صحیح تلقی می شدهنرمند می بایست ترکیبی می ساخت که به موازات طبیعت باشد و پروسه حیات و رشد و توسعه را به صورتی انتزاعی نشان دهد.
رالف والدو امرسون نویسنده شاعر و کشیش آمریکایی هنرمندان را تشویق می کرد که از طبیعت الهام بگیرند.وی هنرمندان را برای یافتن رابطه بین فرم و عملکرد  در طبیعت هدایت می کرد او می نویسد :طبیعت سیستمی از فرم ها و روش های به وجود آوردن را خلق می کند که مستقیما قابل تطبیق در هنر است. همچنین ویوله لودوک معمار معروف فرانسوی معماران را ترغیب می کرد که قوانین طبیعی خلقت را به کار گیرند همانند مجسمه سازان قرون وسطی که گیاهان و حیوانات را مطالعه می کردند تا بفهمند که چگونه فرم های آنها یک عملکردی را نشان می دهند و یا خود را با خصوصیات ارگانیسم تطبیق می دهند.
معماری ارگانیک در آمریکا در قرن ۱۹ توسط فرانک فرنس و لویی سالیوان شکل گرفت.اوج شکوفایی این نظریه را می توان در نیمه اول قرن بیستم درنوشتارها وطرح های فرانک لوید رایت مشاهده کرد. به اعتقاد فرانک فرنس بر اساس نظریه ارگانیک همه فرمها طبیعی پویا هستند.نیروها وفشارهایی که در ساختار یک حیوان دخیل هستند کشش ماهیچه ها و مفاصل هنگامی که موجود حرکت می کند طرح  رشد و گسترش که در فرم گیاهان و صدف ها دیده می شود تصویری از یک شکل زنده است.اگر یک کار هنری بخواهد بیان کننده باشد باید به صورت ارگانیک ساخته شود.اجزا آن نمی توانند به صورت بخش های مجزا باشند بلکه آنها باید در یک سیستم پویا و شکل پذیر در یکدیگر ادغام شده باشند بیان در معماری باید در حل کردن نیروهای فیزیکی که در یک کالبد ارگانیک عمل می کند صورت می گیرد. سالیوان از پایه گذاران مکتب شیکاگو ومعماری مدرن درآمریکا بود وی اعتقاد بسیار زیادی به فرم های طبیعی و سبک ارگانیک داشت.سالیوان به روشی معتقد بود که مشابه پروسه به وجود آوردن در طبیعت بود.او برای اولین بار اصطلاح فرم تابع عملکرد را بیان نمود.یعنی سالیوان فرم تابع عملکرد را در پروسه رشد و حرکت طبیعی می دید.
سالیوان در مورد مصالح می گفت :سنگ و ملات در ساختمان ارگانیک زنده می شود.موضوعی که فرانک لوید رایت شاگرد وی بهتر از هر معمار معاصر دیگری آن را در ساختمان هایش نشان داده است. رایت اگر چه با تکنولوژی مدرن مخالفتی نداشت ولی وی آن را به عنوان غایت و هدف تلقی نمی نمود.به اعتقاد رایت تکنولوژی وسیله ای است برای رسیدن به یک معماری والاترکه از نظر وی همانا معماری ارگانیک بود.
رایت در ۲۰ مه ۱۹۵۳ در تلیسین معماری ارگانیک را در نه عبارت ذیل تعریف کرد:
۱- طبیعت: فقط شامل محیط خارج مانند ابرها درختان و حیوانات نمی شود بلکه شامل داخل بنا و اجزا و مصالح آن می باشد.
۲- ارگانیک: به معنای همگونی و تلفیق اجزا نسبت به کل وکل نسبت به اجزا است.
۳- شکل تابع عملکرد:عملکرد صرف صحیح نمی باشد بلکه تلفیق فرم و عملکرد و استفاده از ابداع وقدرت تفکر انسان در رابطه با عملکرد ضروری است.فرم و عملکرد یکی هستند.
۴- لطافت:تفکر و تخیل انسان باید مصالح وسازه سخت ساختمان را به صورت فرم های دلپذیر و انسانی شکل دهد.همان گونه که پوشش درخت و گل بوته ها شاخه های آنها را تکمیل می کند.مکانیک ساختمان باید در اختیار انسان باشد و نه بالعکس.
۵- سنت: تبعیت و نه تقلید از سنت اساس تفکر معماری ارگانیک است.
۶- تزئینات: بخش جدائی ناپذیر از معماری است.رابطه تزئینات به معماری همانند گل ها به شاخه های بوته می باشد.
۷- روح: روح چیزی نیست که به ساختمان القا شود بلکه باید در درون آن وجود داشته باشد و از داخل به خارج گسترش یابد.
۸- بعد سوم: بر خلاف اعتقاد عمومی بعد سوم عرض نیست بلکه ضخامت و عمق است.
۹- فضا: عنصری است که دائما باید در حال گسترش باشد.فضا یک شالوده پنهانی است که تمام ریتم های ساختمان باید از آن منبعث شود و در آن جریان داشته باشد.
شاهکار معماری فرانک لوید رایت ونظریه ارگانیک را می توان در خانه آبشار در ایالت پنسیلوانیا در آمریکا دید.موارد طراحی و اجرایی را که رایت برای این خانه ویلایی در نظر گرفته بود می توان درهشت مورد زیر اشاره کرد.
۱- حداقل دخالت در محیط طبیعی
۲- تلفیق حجم ساختمان با محیط طبیعی به گونه ای که هر یک مکمل دیگری باشد.
۳-ایجاد فضاهای بین ساختمان و محیط طبیعی
۴- تلفیق فضای داخل با خارج
۵- نصب پنجره های سرتاسری و از بین بردن گوشه های اتاق
۶- استفاده از مصالح محیط طبیعی مانند صخره ها و گیاهان چه در داخل بنا چه در خارج بنا
۷- نمایش مصالح به همان گونه که هست چه سنگ چه چوب و یا آجر
۸- استمرار نمایش مصالح از داخل به بنا
از نظر رایت ارگانیک یعنی تلفیق شدن کل مجموعه و در مورد ساختمان ارگانیک معتقد بود: ساخته شده توسط افراد از درون زمین با تمهیداتی که خود در نظرمی گیرند و با توجه به زمان مکان محیط و هدف. از جمله معماران مطرح این سبک در آمریکا در حال حاضر فی جونز است.هرچند معماری ارگانیک بر خلاف کارهای میس و کوربوزیه صورتی جهانی به خود نگرفت ولی با این حال پیروانی در سایر کشورها پیدا کرد.در اروپا می توان از هوگوهرینگ و هانز شارونآلمانی آلوار آلتو فنلاندی وگروه دیستیل در هلند نام برد.در ایران هم می توان در کارهای مهندس هوشنگ سیحون - مهندس پاسبان - مهندس مهرداد ایروانیان نمونه هایی ازاصول طراحی معماری ارگانیک را مشاهده کرد.
|ارتباط معماری با ارگانیسم های طبیعی به طور موثر به ۴ مورد محدود میشود:
۱- رابطه ی ارگانیسم ها با محیط خود
۲-وابستگی بین ارگانها با یکدیگر
۳- رابطه ی بین فرم و عملکرد
۴- اصل حیات

 

رابطه ی ارگانیسم با محیط خود و قیاس آن با معماری
فون هامبولت معتقد است که گیاهان را نباید با توجه به ویژگی های ذاتی طبقه بندی کرد بلکه بر اساس محیط و اقلیم پرورش آن را باید بررسی کرد که در این زمینه بسیار شبیه معماری است. به این ترتیب که معماتری را باید با توجه به موقعیت منطقه ای بررسی کرد نه نوع عملکرد آن ویژگی های محیطی درفرم تاثیر مستقیم دارد به عنوان مثال معابد یونان با معابد ژاپن تقریبا دارای یک نوع عملکرد ولی ساختار و فرم کاملا متفاوتی دارند.
وابستگی بین ارگانها و رابطه ی آن ها با یکدیگر شاید بتوان آن را به مثابه ارتباط بین بخش های مختلف یک ساختمان توجیه کرد به نظر ویکدو  ازیر بخش های یک ساختمان را به مثابه دندان های یک حیوان تشبیه کرده است که گویای نوع خاصی از ساختار زنده و روند هضم می باشد و منطبق بر نحوه ی زندگی او شکل یافته و دقیقا هر قسمت تکمیل کننده ی قسمت دیگر است بخشها و ارتباطات بین بخشها بیانگر نوع عملکرد یک بنا می باشد .

 

رابطه ی بین فرم و عملکرد
مهمترین واقعیت مهم زیست شناسانه ای که در ارتباط با معماری قابل قیاس مینماید مقوله ی ارتباط فرم با عملکرد را شامل می شود . نظریه ای که گویای تبعیت فرم از عملکرد است به شدت توسط آن دسته که به تبعیت عملکرد از فرم معتقد بودند مورد اعتراف قرار میگیرد و هیچ کس ارتباط بین فرم و عملکرد را انکار نمیکرد از لحاظ قیاس عملکردی رابطه ی بین فرم و عملکرد به مثابه ضرورتی برای زیبا بودن قلمداد می شود. همانگونه که به لحاظ قیاس زیست شناسانه این رابطه به معنی داشتن حیات است.
بودلر در سال ۱۸۵۵ گفت : زیست شناسان بهترین کسانی هستند که میدانند بین فرم و عملکرد چه ارتباط تحسین بر انگیزی است و بسته به موقعیت و نوع عملکرد هر حیوان ، ارگانیسم اعضا و فرم آن ارگانیسم تغییر می کند. به نظر فرانک لوید رایت معماری ارگانیک به معنی معماری زنده است معماری که درآن هر گونه فرم بی خاصیت همانند بخشی از روند رشد یک موجود از سیستم حذف می شود و معماری در آن هر عنصر و هر جزئی از عناصر در ارتباط با وظیفه ای که بایستی به انجام برسانند شکل می گیرد .
سر دبیر یکی از مجلات معماری در سال ۱۸۶۳ گفته بود که ما این معماری را معماری ارگانیک مینامیم زیرا این معماری در ارتباط با مکاتب تاریخی والتقاطی حاوی همان رابطه ایست که زندگی سازمان یافته ی حیوانات و گیاهان با موجودیت سازمان نیافته ی زمین و محیطی که جهان را شکل داده است بر قرار نموده است .
در آخر اینکه معماری دیگر بهانه ای برای فراموشی همجواری خود با دیگر عناصر موجود در دست ندارد ولی از طرف دیگر با پذیرش کلی فلسفه ی عملکرد گرایی دیگر نیازی به ارتکاب به آنچه که در دوران معماری انقلابی که بی توجهی به نیازمندی های کاربردی و منطق ساختاری و توجه به ایده های فرمال به گونه ای اسف بار و اهانت آمیز هنر خوانده میشد وجود ندارد . وقتی چنین ساختمان هایی در شهرهای ما پهلوی هم گذاشته میشوند مصداقی مسرت بخش از پی ریزی شایستگیها و  مناسب بودن جلوه گر میشود ولی در عین حال حاوی پیام هشدار دهنده نیز هستند وآن اینکه در معماری ضرورتا تنها شایستگی و  مناسب بودن نیست که بقا را تضمین می کند .

 

قیاس مکانیکی
از جمله قیاس هایی که اهمیت زیاد دارد قیاس بین ساختمان و  ماشین مکانیکی به لحاظ تاریخی حتی میتوان گفت که این قیاس برتری و ارجحیت خاصی دارد بخصوص زمانیکه ما حاوی بودن یک عملکرد را به مثابه یک نظریه یی بنیادی در وجود زیبایی مد نظر داشته باشیم. در اوایل قرن نوزدهم هنری میلن -ادواردز سعی کرد به ویژگیهای ارگانیک فرمها از طریق بررسی انها به مثابه یک ماشین دست یابد .
امروزه با قیاس های مکانیکی عمدتا به واسطه ی نظریات لوکوربوزیه که در کتابی با عنوان به سوی یک معماری جدید منتشر شده است و آنچه که او نمایانده است حاوی یک پیشینه ی متمایز و طولانی است و  نام لوکوربوزیهن غالبا با کلمه ی عملکرد گرایی تشخص یافته و خانه را یک نوع ماشین فرض می کند .
فردریک اچلر به عنوان مقدمه در ترجمه ی انگلیسی کتاب لوکوربوزیه نوشت در مهندسی مکانیکی مدرنو فرمهاد عمدتا در ارتباط با عملکردشان توسعه می یابند بدین لحاظ طراح یا مخترع شاید حتی کوچکترین توجهات خود را به اینکه در نهایت فرمهایی که طرح می کند چگونه خواهد بود معطوف نمی دارد و از آنجایی که او دارای یک غریزه ی طبیعی نا خود آگاه خواهان نظم می باشند و برای اچلر اصالت مندرجات کتابهای لوکوربوزیه این بود که خواننده را وادار می ساخت که به پارتنون یا سن پیترو یا رم به گونه ای نگاه کند که به یک اتوموبیل خیره می شود چنانچه این ساختمان ها با توجه به خصوصیات عملکردی و تجسمی آنها مورد مطالعه قرار گیرند با ظاهری کاملا نوین جلوه خواهند کرد .
تردیدی نیست که شعار لوکوربوزیه مبمنی بر اینکه یک خانه ماشینی است برای زندگی کردن در تاثیری بسیار قویی و تعیین کننده ای برتمایل طبیعی قرن بیستم گذاشته باشد . در قیاس مکانیکی یکی از فاجعه آمیز ترین نتایج حاصله از این قیاس ضروری است که ذکر شود و آن این واقعیت است که با ساختمان غالبا به عنوان موجودات یا اشیا تنها ومنزوی رفتار میشود که به گونه ای اختیاری در محوطه یا نقطه ای از شهر استقرار یافته است نه به عنوان بخشی از محیط که در آن جایگزین شده است.
در قیاس مکانیکی به گونه ای نا خواسته و ندانسته بر نقطه نظری کاملا متضاد تکیه زده میشود کشتی ها هواپیماها ، اتومبیل ها برای مکان جغرافی دقیق و خواصی طراحی نشده و با نقطه نظر ضرورت وجود ارتباط فضایی بین آنهاد طراحی نمیشوند و این نحوه ی بر خورد است که منجر به افزایش تمایل به طراحی ساختمان به صورت منفک و مجرب به مثابه موجودی تنها در فضا

مسجد امام اصفهان

مسجد امام اصفهاناین مسجد كه در ضلع جنوبى میدان امام قرار دارد در سال 1020 هجرى به فرمان شاه‏ عباس اول در بیست و چهارمین سال سلطنت وى شروع شده و تزئینات و الحاقات آن در دوره جانشینان او به اتمام رسیده است. معمار مهندس آن استاد على‏اكبر اصفهانى و ناظر ساختمان محب‏على بیك الله بوده‏ اند. این مسجد شاهكارهاى جاویدان از معمارى، كاشى‏كارى و نجّارى در قرن یازدهم هجرى است.از نكات‌ جالب‌ توجه‌ این‌ مسجد، انعكاس‌صوت‌ در مركز گنبد بزرگ‌ جنوبی‌ آن‌ است‌. ارتفاع‌ گنبد مسجد 52 متر و ارتفاع‌ مناره‌های‌ داخل‌ آن ‌48 متر وارتفاع‌ مناره‌های‌ سردر آن‌ در میدان‌ نقش‌ جهان 42 متر است‌. قطعات‌ بزرگ‌ سنگ‌های‌ مرمر یكپارچه‌ وسنگاب‌های‌ نفیس‌، از دیدنیهای‌ جالب‌ این‌ مسجد است‌. كتیبه سر در مسجد به خط ثلث غلیرضاى عباسى و مورخ به سال 1025 حاكى از آن است كه شاه عباس این مسجد را از مال خالص خود بنا كرده و ثواب آن را به روح جدا اعظم خود شاه طهماسب اهدا نموده است. در ذیل این كتیبه به خط ثلث محمد رضا امامى، كتیبه دیگرى نصب شده كه به موجب آن مقام معمارى و مهندسى معمار مسجد شاه استاد على اكبر اصفهان و ناظر ساختمان محب على بیكالله تجلیل شده است. مسجد شاه یكى از شاهكارهاى معمارى و كاشیكارى و حجارى ایران در قرن یازدهم هجرى است و آخرین سال تاریخى كه در مسجد دیده مى‏شود سال 1077 هجرى یعنى آخرین سال سلطنت شاه عباس دوم و 1078 هجرى یعنى اولین سال سلطنت شاه سلیمان است و معلوم مى‏دارد كه اتمام تزیینات مسجد در دوره جانشینان شاه عباس كبیر یعنى شاه صفى و شاه عباس دوم و شاه سلیمان صورت گرفته است. كتیبه‏هاى مسجد شاهكار خطاطان معروف عهد صفویه مانند علیرضا عباسى و عبدالباقى تبریزى و محمد رضا امامى است. تزیینات عمده این مسجد از كاشیهاى خشت هفت رنگ است. در مدرسه جنوب غربى مسجد قطعه سنگ ساده‏اى به شكل شاخص در محل معینى تعبیه شده است كه ظهر حقیقى اصفهان را در چهار فصل سال نشان مى‏دهد و محاسبه آن را شیخ بهائى دانشمند فقیه و ریاضیدان معروف عهد شاه عباس انجام داده است. از نكات جالب در مسجد شاه انعكاس صورت در مركز گنبد بزرگ جنوبى است ارتفاع گنبد عظیم مسجد شاه 52 متر و ارتفاع مناره‏هاى داخل آن 48 متر و ارتفاه مناره‏هاى سردر آن میدان نقش جهان 42 متر است. قطعات بزرگ سنگهاى مرمرى یكپارچه و سنگابهاى نفیس از دیدنیهاى جالب مسجد شاه است.
این مسجد كه ساختمان آن در سال 1020 هجرى قمرى آغاز و در سال 1025 به پایان رسید و براى تزیین آماده شد، از مهمترین مساجد عصر صفویه و در ضلع جنوبى میدان نقش جهان واقع است. تزیینات این مسجد كه از سال 1025، زمان سلطنت شاه عباس اول، آغاز شد تا زمان سلطنت دو تن از جانشینان او (صفى و عباس دوم) نیز ادامه یافت. معمار این بنا استاد على اكبر اصفهانى است كه نام او به عنوان مهندس و معمار در كتیبه سردرمسجد به خط ثلث آمده است.

كتیبه سر در با شكوه مسجد به خط علیرضا عباسى خوشنویس نامدار عصر صفویه است كه تاریخ آن سال 1025 ذكر شده است.
اسپرهاى طرفین در ورودى 8 لوحه با نوشته هایى مشكى بر زمینه فیزوه‏اى دارند كه در هر یك از این اسپرها 4 لوحه كار گذاشته شده. در جلو خان سردر مسجد نیز كتیبه هایى با عبارات و اشعارى وجود دارد. تخت سنگ بزرگى نیز در ضلع غربى جلوخان هست كه از نوشته‏ هاى آن تنها بسم الله الرحمن الرحیم به جا ماند. كتیبه نماى خارجى سردر، خط ثلث سفید بر زمینه كاشى خشت وجود دارد.
اشعارى به خط نستعلیق در اصلى مسجد را كه پوشش نقره و طلا دارد. زینت بخشیده است در این اشعار سال اتمام و نصب در 1038 تا 1052 ذكر شده است. اشعار فوق الذكر 16بیت است كه هشت بیت آن بر یك لنگه و هشت بیت دیگر بر لنگه دیگر آن به طور برجسته نقش بسته است. این در، در ضلع جنوبى واقع است.
كتیبه‏ هاى داخل مسجد را خوشنویسانى چون عبدالباقى تبریزى، محمد صالح اصفهانى محمد رضا امامى و محمد غنى نوشته‏اند كه از آن جمله‏اند: كتیبه ایوان بزرگ مسجد و اطراف محوطه زیرگنبد به خط عبدالباقى تبریزى كتیبه بالاى محراب مرمرى به خط محمد صالح اصفهان، كتیبه‏هاى چهلستون شرقى گنبد جنوبى به خط محمد رضا امامى و كتیبه داخل ایوان شمالى مسجد به خط عبدالباقى تبریزى.
این مسجد عظیم داراى دو شبستان قرینه در اضلاع شرقى و غربى صحن است. یكى از این شبستانها (شبستان شرقى) بزرگتر اما ساده و بى تزیین است و دیگرى (شبستان غربى) كوچكتر است اما تزییناتى با كاشیهاى خشت هفت رنگ دارد و محراب آن نیز از زیباترین محرابهاى مساجد اصفهان است.
در دو زاویه جنوب غربى و جنوب شرقى دو مدرسه به طور قرینه قرار دارد كه مدرسه زاویه جنوب شرقى را كه حجره‏هایى نیز براى سكونت طلاب دارد، مدرسه ناصرى و مدرسه زاویه جنوب غربى را سلیمانیه مى‏نامند. ارتفاع ایوان بزرگ جنوبى مسجد 33 متر است و دو مناره در طرفین آن قرار گرفته‏اند كه ارتفاع هر یك از آنها 48 متر است. این دو مناره با كاشى تزیین شده‏اند و نامهاى محمد و على به طور تكراراى به خط بنایى بر بدنه آنها نقش بسته است.
گنبد بزرگ مسجد تزئینات جالبى از كاشیكارى دارد و نیز دارى كتیبه‏اى به خط ثلث سفید بر زمینه كاشى خشت لاجوردى است.

داستان استجابت دعای یک زوج جوان

زن و شوهری بعد از سالیانی که از ازدواجشون می گذشت در حسرت داشتن فرزند به سر می بردند. با هرکسی که تونسته بودند مشورت کرده بودند اما نتیجه ای نداشت، تا این که به نزد کشیش شهرشون رفتند.

 

پس از این که مشکلشون رو به کشیش گفتند، او در جواب اون زوج گفت: ناراحت نباشید من مطمئنم که خداوند دعاهای شما رو شنیده و به زودی به شما فرزندی عطا خواهد نمود. با این وجود من قصد دارم به شهر رم برم و مدتی در اون جا اقامت داشته باشم، قول می دهم وقتی به واتیکان رفتم حتما برای استجابت دعای شما شمعی روشن کنم.

 

زوج جوان با خوشحالی فراوان از کشیش تشکر کردند. قبل از این که کشیش اون جا رو ترک کنه، بازگشت و گفت: من مطمئنم که همه چیز با خوبی و خوشی حل می شه و شما حتما صاحب فرزند خواهید شد. اقامت من در شهر رم حدود 15 سال به طول خواهد انجامید، ولی قول می دم وقتی برگشتم حتما به دیدن شما بیام.

 

15 سال گذشت و کشیش دوباره به شهرش بازگشت. یه نیمروز تابستان که توی اتاقش در کلیسا استراحت می کرد، یاد قولی افتاد که 15 سال پیش به اون زوج جوان داده بود و تصمیم گرفت یه سری به اونا بزنه پس به طرف خونه اونا به راه افتاد. وقتی به محل اقامت اون زوجی که سال ها پیش با اون مشورت کرده بودند رسید زنگ در را به صدا در آورد.

 

صدای جیغ و فریاد و گریه چند تا بچه تمام فضا رو پر کرده بود. خوشحال شد و فهمید که بالاخره دعاهای این زوج استجابت شده و اونا صاحب فرزند شده اند.

 

وقتی وارد خونه شد بیشتر از یه دوجین بچه رو دید که دارن از سر و کول همدیگه بالا میرن وهمه جا رو گذاشتن رو سرشون و وسط اون شلوغی و هرج و مرج هم مامانشون ایستاده بود.

 

کشیش گفت: فرزندم! می بینم که دعاهاتون مستجاب شده... حالا به من بگو شوهرت کجاست تا به اون هم به خاطر این معجزه تبریک بگم.

 

زن مایوسانه جواب داد: اون نیست... همین الان خونه رو به مقصد رم ترک کرد.

 

کشیش پرسید: شهر رم؟ برای چی رفته رم؟

 

زن پاسخ داد: رفته تا اون شمعی رو که شما واسه استجابت دعای ما روشن کردین خاموش کنه!

زندگینامه کوروش کبیر

زندگینامه کوروش کبیر

کوروش بزرگ (۵۷۶-۵۲۹ پیش از میلاد)، همچنین معروف به کوروش دوم نخستین شاه و بنیان‌گذار دودمان شاهنشاهی هخامنشی است. شاه پارسی، به‌خاطر بخشندگی‌، بنیان گذاشتن حقوق بشر، پایه‌گذاری نخستین امپراتوری چند ملیتی و بزرگ جهان، آزاد کردن برده‌ها و بندیان، احترام به دین‌ها و کیش‌های گوناگون، گسترش تمدن و غیره شناخته شده‌است.

ایرانیان کوروش را پدر و یونانیان، که وی سرزمین‌های ایشان را تسخیر کرده بود، او را سرور و قانونگذار می‌نامیدند. یهودیان این پادشاه را به منزله مسح‌شده توسط پروردگار بشمار می‌آوردند، ضمن آنکه بابلیان او را مورد تأیید مردوک می‌دانستند.

تبار کوروش از جانب پدرش به پارس‌ها می‌رسد که برای چند نسل بر انشان(شمال خوزستان کنونی)، در جنوب غربی ایران، حکومت کرده بودند.

کوروش درباره خاندانش بر سفالینهٔ استوانه شکلی محل حکومت آن‌ها را نقش کرده‌است. بنیانگذار سلسلهٔ هخامنشی، شاه هخامنش انشان ‌است. پس از مرگ او، فرزندش چا ایش پیش به حکومت انشان رسید.

حکومت چا ایش پیش نیز پس از مرگش توسط دو نفر از پسرانش کوروش اول شاه انشان و آریارامن شاه پارس دنبال شد. سپس، پسران هر کدام، به ترتیب کمبوجیه اول شاه انشان و آرشام شاه پارس، بعد از آن‌ها حکومت کردند.

کمبوجیه اول با شاهدخت ماندانا دختر ایشتوویگو (آژی دهاک یا آستیاگ) پادشاه ماد ازدواج کرد و کوروش بزرگ نتیجه این ازدواج بود.

تاریخ نویسان باستانی از قبیل هرودوت، گزنفون وکتزیاس درباره چگونگی زایش کوروش اتفاق نظر ندارند.

اگرچه هر یک سرگذشت تولد وی را به شرح خاصی نقل کرده‌اند، اما شرحی که آنها درباره ماجرای زایش کوروش ارائه داده‌اند، بیشتر شبیه افسانه می‌باشد.

تاریخ نویسان نامدار زمان ما همچون ویل دورانت و پرسی سایکس و حسن پیرنیا، شرح چگونگی زایش کوروش را از هرودوت برگرفته‌اند. بنا به نوشته هرودوت، آژی دهاک شبی خواب دید که از دخترش آنقدر آب خارج شد که همدان و کشور ماد و تمام سرزمین آسیا را غرق کرد.

آژی دهاک تعبیر خواب خویش را از مغ‌ها پرسش کرد. آنها گفتند از او فرزندی پدید خواهد آمد که بر ماد غلبه خواهد کرد. این موضوع سبب شد که آژی دهاک تصمیم بگیرد دخترش را به بزرگان ماد ندهد، زیرا می‌ترسید که دامادش مدعی خطرناکی برای تخت و تاج او بشود. بنابر این آژی دهاک دختر خود را به کمبوجیه اول شاه آنشان که خراجگزار ماد بود، به زناشویی داد.

ماندانا پس از ازدواج با کمبوجیه باردار شد و شاه این بار خواب دید که از شکم دخترش تاکی رویید که شاخ و برگهای آن تمام آسیا را پوشانید.

پادشاه ماد، این بار هم از مغ‌ها تعبیر خوابش را خواست و آنها اظهار داشتند، تعبیر خوابش آن است که از دخترش ماندانا فرزندی بوجود خواهد آمد که بر آسیا چیره خواهد شد

آستیاگ بمراتب بیش از خواب اولش به هراس افتاد و از این رو دخترش را به حضور طلبید.

دخترش به همدان نزد وی آمد. پادشاه ماد بر اساس خوابهایی که دیده بود از فرزند دخترش سخت وحشت داشت، پس زادهٔ دخترش را به یکی از بستگانش بنام هارپاگ، که در ضمن وزیر و سپهسالار او نیز بود، سپرد و دستور داد که کوروش را نابود کند.

هارپاگ طفل را به خانه آورد و ماجرا را با همسرش در میان گذاشت. در پاسخ به پرسش همسرش راجع به سرنوشت کوروش، هارپاگ پاسخ داد وی دست به چنین جنایتی نخواهد آلود، چون یکم کودک با او خوشایند است و دوم چون شاه فرزندان زیاد ندارد دخترش ممکن است جانشین او گردد، در این صورت معلوم است شهبانو با کشنده فرزندش مدارا نخواهد کرد.

پس کوروش را به یکی از چوپان‌های شاه به‌ نام مهرداد (میترادات) داد و از از خواست که وی را به دستور شاه به کوهی در میان جنگل رها کند تا طعمهٔ ددان گردد.

چوپان کودک را به خانه برد. وقتی همسر چوپان به نام سپاکو از موضوع با خبر شد، با ناله و زاری به شوهرش اصرار ورزید که از کشتن کودک خودداری کند و بجای او، فرزند خود را که تازه زاییده و مرده بدنیا آمده بود، در جنگل رها سازد.

مهرداد شهامت این کار را نداشت، ولی در پایان نظر همسرش را پذیرفت. پس جسد مرده فرزندش را به ماموران هارپاگ سپرد و خود سرپرستی کوروش را به گردن گرفت.

روزی کوروش که به پسر چوپان معروف بود، با گروهی از فرزندان امیرزادگان بازی می‌کرد. آنها قرار گذاشتند یک نفر را از میان خود به نام شاه تعیین کنند و کوروش را برای این کار برگزیدند.

کوروش همبازیهای خود را به دسته‌های مختلف بخش کرد و برای هر یک وظیفه‌ای تعیین نمود و دستور داد پسر آرتم بارس را که از شاهزادگان و سالاران درجه اول پادشاه بود و از وی فرمانبرداری نکرده بود تنبیه کنند.

پس از پایان ماجرا، فرزند آرتم بارس به پدر شکایت برد که پسر یک چوپان دستور داده‌است وی را تنبیه کنند.

پدرش او را نزد آژی دهاک برد و دادخواهی کرد که فرزند یک چوپان پسر او را تنبیه و بدنش را مضروب کرده‌است. شاه چوپان و کوروش را احضار کرد و از کوروش سوال کرد: «تو چگونه جرأت کردی با فرزند کسی که بعد از من دارای بزرگ‌ترین مقام کشوری است، چنین کنی؟» کوروش پاسخ داد: «در این باره حق با من است، زیرا همه آن‌ها مرا به پادشاهی برگزیده بودند و چون او از من فرمانبرداری نکرد، من دستور تنبیه او را دادم، حال اگر شایسته مجازات می‌باشم، اختیار با توست.»

آژی دهاک از دلاوری کوروش و شباهت وی با خودش به اندیشه افتاد. در ضمن بیاد آورد، مدت زمانی که از رویداد رها کردن طفل دخترش به کوه می‌گذرد با سن این کودک برابری می‌کند. بنابراین آرتم بارس را قانع کرد که در این باره دستور لازم را صادر خواهد کرد و او را مرخص کرد.

سپس از چوپان درباره هویت طفل مذکور پرسشهایی به عمل آورد. چوپان پاسخ داد: «این طفل فرزند من است و مادرش نیز زنده‌است.» اما شاه نتوانست گفته چوپان را قبول کند و دستور داد زیر شکنجه واقعیت امر را از وی جویا شوند.

چوپان ناچار به اعتراف شد و حقیقت امر را برای آژی دهاک آشکار کرد و با زاری از او بخشش خواست.

سپس آژی دهاک دستور به احضار هارپاگ داد و چون او چوپان را در حضور پادشاه دید، موضوع را حدس زد و در برابر پرسش آژی دهاک که از او پرسید: «با طفل دخترم چه کردی و چگونه او را کشتی؟»

پاسخ داد: «پس از آن که طفل را به خانه بردم، تصمیم گرفتم کاری کنم که هم دستور تو را اجرا کرده باشم و هم مرتکب قتل فرزند دخترت نشده باشم» و ماجرا را به طور کامل نقل نمود.

آژی دهاک چون از ماجرا خبردار گردید خطاب به هارپاگ گفت: امشب به افتخار زنده بودن و پیدا کردن کوروش جشنی در دربار برپا خواهم کرد. پس تو نیز به خانه برو و خود را برای جشن آماده کن و پسرت را به اینجا بفرست تا با کوروش بازی کند. هارپاگ چنین کرد.

از آن طرف آژی دهاک مغان را به حضور طلبید و در مورد کورش و خوابهایی که قبلاً دیده بود دوباره سوال کرد و نظر آنها را پرسید. مغان به وی گفتند که شاه نباید نگران باشد زیرا رویا به حقیقت پیوسته و کوروش در حین بازی شاه شده‌است پس دیگر جای نگرانی ندارد و قبلاً نیز اتفاق افتاده که رویاها به این صورت تعبیر گردند.

شاه از این ماجرا خوشحال شد. شب هنگام هارپاگ خوشحال و بی خبر از همه جا به مهمانی آمد. شاه دستور داد تا از گوشتهایی که آماده کرده‌اند به هارپاگ بدهند ؛ سپس به هارپاگ گفت می‌خواهی بدانی که این گوشتهای لذیذ که خوردی چگونه تهیه شده‌اند.سپس دستور داد ظرفی را که حاوی سر و دست و پاهای بریده فرزند هارپاگ بود را به وی نشان دهند.

هنگامی که ماموران شاه درپوش ظرف را برداشتند هارپاگ سر و دست و پاهای بریده فرزند خود را دید و گرچه به وحشت افتاده بود خود را کنترل نمود و هیچ تغییری در صورت وی رخ نداد و خطاب به شاه گفت: هرچه شاه انجام دهد همان درست است و ما فرمانبرداریم.این نتیجه نافرمانی هارپاگ از دستور شاه در کشتن کوروش بود.

کوروش برای مدتی در دربار آژی دهاک ماند سپس به دستور وی عازم آنشان شد. پدر کوروش کمبوجیه اول و مادرش ماندانا از وی استقبال گرمی به عمل آوردند. کوروش در دربار کمبوجیه اول خو و اخلاق والای انسانی پارس‌ها و فنون جنگی و نظام پیشرفته آن‌ها را آموخت و با آموزش‌های سختی که سربازان پارس فرامی‌گرفتند پرورش یافت. بعد از مرگ پدر وی شاه آنشان شد.

بعد از آنکه کوروش شاه آنشان شد در اندیشه حمله به مادافتاد.

دراین میان هارپاگ نقشی عمده بازی کرد.هارپاگ بزرگان ماد را که از نخوت و شدت عمل شاهنشاه ناراضی بودند بر ضد ایشتوویگو(آژی دهاک)شورانید و موفق شد، کوروش را وادار کند بر ضد پادشاه ماد لشکرکشی کند و او را شکست بدهد.

با شکست کشور ماد به‌وسیله پارس که کشور دست نشانده و تابع آن بود، پادشاهی ۳۵ سالهایشتوویگو پادشاه ماد به انتها رسید، اما به گفته هرودوت کوروش به ایشتوویگو آسیبی وارد نیاورد و او را نزد خود نگه داشت.

کوروش به این شیوه در ۵۴۶ پادشاهی ماد و ایران را به دست گرفت و خود را پادشاه ایران اعلام نمود.

کوروش پس از آنکه ماد و پارس را متحد کرد و خود را شاه ماد و پارس نامید، در حالیکه بابل به او خیانت کرده بود، خردمندانه از قارون، شاه لیدی خواست تا حکومت او را به رسمیت بشناسد و در عوض کوروش نیز سلطنت او را بر لیدی قبول نماید.

اما قارون (کرزوس) در کمال کم خردی به جای قبول این پیشنهاد به فکر گسترش مرزهای کشور خود افتاد و به این خاطر با شتاب سپاهیانش را از رود هالسی (قزل‌ایرماق امروزی در کشور ترکیه) که مرز کشوری وی و ماد بود گذراند و کوروش هم با دیدن این حرکت خصمانه، از همدان به سوی لیدی حرکت کرد و دژسارد که آن را تسخیر ناپذیر می‌پنداشتند، با صعود تعدادی از سربازان ایرانی از دیواره‌های آن سقوط کرد و قارون (کروزوس)، شاه لیدی به اسارت ایرانیان درآمد و کوروش مرز کشور خود را به دریای روم و همسایگی یونانیان رسانید.

نکته قابل توجه رفتار کوروش پس ازشکست قارون است. کوروش، شاه شکست خورده لیدی را نکشت و تحقیر ننمود، بلکه تا پایان عمر تحت حمایت کوروش زندگی کرد و مردم سارد علی رغم آن که حدود سه ماه لشکریان کوروش را در شرایط جنگی و در حالت محاصره شهر خود معطل کرده بودند، مشمول عفو شدند.

پس از لیدی کوروش نواحی شرقی را یکی پس از دیگری زیر فرمان خود در آورد و به ترتیب گرگان (هیرکانی)، پارت، هریو (هرات)، رخج، مرو، بلخ، زرنگیانا (سیستان) و سوگود (نواحی بین آمودریا و سیردریا) و ثتگوش (شمال غربی هند) را مطیع خود کرد.

هدف اصلی کوروش از لشکرکشی به شرق، تأ مین امنیت و تحکیم موقعیت بود وگرنه در سمت شرق ایران آن روزگار، حکومتی که بتواند با کوروش به معارضه بپردازد وجود نداشت.

کوروش با زیر فرمان آوردن نواحی شرق ایران، وسعت سرزمین‌های تحت تابعیت خود را دو برابر کرد. حال دیگر پادشاه بابِل از خیانت خود به کوروش و عهد شکنی در حق وی که در اوائل پیروزی او بر ماد انجام داده بود واقعاً پشیمان شده بود.

البته ناگفته نماند که یکی از دلایل اصلی ترس «نبونید» پادشاه بابِل، همانا شهرت کوروش به داشتن سجایای اخلاقی و محبوبیت او در نزد مردم بابِل از یک سو و نیز پیش‌بینی‌های پیامبران بنی اسرائیل درباره آزادی قوم یهود به دست کوروش از سوی دیگر بود.

بابل بدون مدافعه در ۲۲ مهرماه سال ۵۳۹ ق.م سقوط کرد و فقط محله شاهی چند روز مقاومت ورزیدند، پادشاه محبوس گردید و کوروش طبق عادت، در کمال آزاد منشی با وی رفتار کرد و در سال بعد (۵۳۸ق.م) هنگامی که او در گذشت عزای ملی اعلام شد و خود کوروش در آن شرکت کرد.

با فتح بابل مستعمرات آن یعنی سوریه، فلسطین و فنیقیه نیز سر تسلیم پیش نهادند و به حوزه حکومتی اضافه شدند. رفتار کوروش پس از فتح بابل جایگاه خاصی بین باستان‌شناسان و حتی حقوقدانان دارد.

او یهودیان را آزاد کرد و ضمن مسترد داشتن کلیه اموالی که بخت النصر (نبوکد نصر) پادشاه مقتدر بابِل در فتح اورشلیم از هیکل سلیمان به غنیمت گرفته بود، کمک‌های بسیاری از نظر مالی و امکانات به آنان نمود تا بتوانند به اورشلیم بازگردند و دستور بازسازی هیکل سلیمان را صادر کرد و به همین خاطر در بین یهودیان به عنوان منجی معروف گشت که در تاریخ یهود و در تورات ثبت است علاوه بر این به همین دلیل دولت اسرائیل از کوروش قدردانی کرده و یادش را گرامی داشته‌است.

پس از مرگ کورش، فرزند ارشد او کمبوجیه به سلطنت رسید. وی، هنگامی که قصد لشگرکشی به سوی مصر را داشت، از ترس توطئه، دستور قتل برادرش بردیا را صادر کرد.{ولی بنا به کتاب سرزمین جاوید از باستانی پاریزی(کمبوجیه به دلیل بی احترامی فرعون به مردم ایران وکشتن ۱۵ ایرانی به مصر حمله کرد که بردیا که در طول جنگ در ایران به سر میبرد برای انکه با کمبوجیه که برادر دوقلوی او بود اشتباه نشود با پنهان کردن خود از مردم به وسیله نقابی از خیانت به برادرش امتناع کرد ولی گویمات مغ با کشتن بردیه و شایعه کشته شدن کمبوجیه و با پوشیدن نقاب بر مردم ایران تا مدت کوتاهی پادشاهی کرد.)}

در راه بازگشت کمبوجیه از مصر، یکی از موبدان دربار به نام گئومات مغ، که شباهتی بسیار به بردیا داشت، خود را به جای بردیا قرار داده و پادشاه خواند.

کمبوجیه با شنیدن این خبر در هنگام بازگشت، یک شب و به هنگام باده‌نوشی خود را با خنجر زخمی کرد که بر اثر همین زخم نیز درگذشت.

کورش به جز این دو پسر، دارای سه دختر به نام‌های آتوسا و آرتیستون و مروئه بود که آتوسا بعدها با داریوش اول ازدواج کرد و مادر خشایارشا، پادشاه قدرتمند ایرانی شد.

آتوسا دختر کوروش است. داریوش بزرگ با پارمیدا و آتوسا ازدواج کرد که داریوش بزرگ از آتوسا صاحب پسری بنام خشیارشا شد.

کوروش در آخرین نبرد خود به قصد سرکوب قوم ایرانی‌تبار سکا که با حمله به نواحی مرزی ایران به قتل و غارت می‌پرداختند (و بنابرروایتی ملکه‌شان به نام تهم‌رییش، از ازدواج با کوروش امتناع ورزیده بود[نیازمند منبع]), به سمت شمال شرقی کشور حرکت کرد میان مرز ایران و سرزمین سکاها رودخانه‌ای بود که لشگریان کورش باید از آن عبور می‌کردند. (کوروش در استوانه حقوق بشر می‌گوید: هر قومی که نخواهد من پادشاهشان باشم من مبادرت به جنگ با آنها نمیکنم.)این به معنی دمکراسی و حق انتخاب هست. پس نمی‌توان دلیل جنگ کوروش با سکا‌ها را نوعی دلیل شخصی بین ملکه و کوروش دید چون این مخالف دمکراسی کوروش هست. و اما جنگ با سکا به دلیل تعرض سکاها به ایران و غارت مال مردم بود.}. هنگامی که کورش به این رودخانه رسید، تهم‌رییش ملکه سکاها به او پیغام داد که برای جنگ دو راه پیش رو دارد. یا از رودخانه عبور کند و در سرزمین سکاها به نبرد بپردازند و یا اجازه دهند که لشگریان سکا از رود عبور کرده و در خاک ایران به جنگ بپردازند.

کورش این دو پیشنهاد را با سرداران خود در میان گذاشت. بیشتر سرداران ایرانی او، جنگ در خاک ایران را برگزیدند، اما کرزوس امپراتور سابق لیدی که تا پایان عمر به عنوان یک مشاور به کورش وفادار ماند، جنگ در سرزمین سکاها را پیشنهاد کرد. استدلال او چنین بود که در صورت نبرد در خاک ایران، اگر لشگر کورش شکست بخورد تمامی سرزمین در خطر می‌افتد و اگر پیروز هم شود هیچ سرزمینی را فتح نکرد.

در مقابل اگر در خاک سکاها به جنگ بپردازند، پیروزی ایرانیان با فتح این سرزمین همراه خواهد بود و شکست آنان نیز تنها یک شکست نظامی به شمار رفته و به سرزمین ایران آسیبی نمی‌رسد.

کورش این استدلال را پذیرفت و از رودخانه عبور کرد. پیامد این نبرد کشته شدن کورش و شکست لشگریانش بود.

تهم‌رییش سر بریده کوروش را در ظرفی پر از خون قرار داد و چنین گفت: «تو که با عمری خونخواری سیر نشده‌ای حالا آنقدر خون بنوش تا سیراب شوی»

پس از این شکست، لشگریان ایران با رهبری کمبوجیه، پسر ارشد کورش به ایران بازگشتند. طبق کتاب «کوروش در عهد عتیق و قرآن مجید» نوشته دکتر فریدون بدره‌ای و از انتشارات امیر کبیر کوروش در این جنگ کشته نشده و حتی پس از این نیز با سکاها جنگیده‌است. منابع تاریخی معتبر در کتاب یادشده معرفی شده‌است.

 

 

خانه بروجردی ها

خانه بروجردی ها

 

 

این خانه در محله سلطان امیراحمد کاشان در خیابان علوی واقع است. این خانه توسط بازرگانی به نام حاج سیدحسن نطنزی در حوالی سال ۱۲۷۵ قمری در دوره قاجاریه ساخته شده است. چون صاحب خانه مال التجاره از بروجرد وارد میکرده، لذا به حاج آقا حسن بروجردی مشهور شده و خانهای هم که متعلق به وی بوده است به خانه بروجردی موسوم گردیده است.

معمار این خانه یکی از نوابغ معماری کاشان و از طراحان معروف ساختمان به نام استاد علی مریم بوده است که در ایجاد دو بنای تاریخی دیگر کاشان، یکی خانه تاریخی طباطبائی (در نزدیکی خانه بروجردی) و دیگری تیمچه امینالدوله (واقع در بازار) نقش داشته است.

این خانه شامل دو قسمت بیرونی و اندرونی است و محلی که فعلا در معرض دید عموم است قسمت بیرونی این خانه است. در بدو ورود به خانه واردهشتی ورودی خانه میشویم که درب ورود به قسمت اندرونی خانه هم در این هشتی قرار گرفته است، پس از آن از راهروی نسبتا طولانی و شیبدار گذشته و وارد حیاط میشویم، در کنار این راهرو ایوان شمالی خانه قرار دار، در قسمت شمالی ایوان یک پنج دری واقع است که محل پذیرائی مهمانان بوده و دوطرف آن دو اطاق بهار خواب قرار دارد که به علت نور مناسب و گرمای زیاد، بیشتر در زمستان مورد استفاده قرار میگرفته، دیوار بیرونی اطاقهای این ایوان و نیز داخل اطاق پنجدری با گچ بریهای بسیار ظریف با طرح گل و مرغ زینت یافته است.

در داخل حیاط یک حوض بزرگ و باغچههای وسیع در اطراف آن قرار دارد. در قسمت شمال شرقی، مطبخ (آشپزخانه) قرار گرفته، در قسمت شرقی بنا اتاقها و ایوانهای سرپوشیدهای به چشم میخورد که در جلو و ایوانها پلههایی جهت رفتن به سردابها (زیرزمینها) ساخته شده است، این سردابها در جبهههای مختلف بنا واقع است که به وسیله بادگیرهایی بلند هوای آنها تهویه و خنک شده و قابل استفاده در هوای گرم تابستان بوده است. در روبرو یعنی در قسمت جنوبی بنا، تالار سرپوشیدهای به چشم میخورد که بر پیشانی آن میتوان هنرنمایی استادکار ایرانی را نظارهگر بود، بطوری که منافذ مشبکی که جهت تهویه هوای تالار در این قسمت تعبیه گردیده با گچ بری جالب و دیدنی در آمیخته و دلربائی میکند. در بام تالار نیز نورگیرها و بادگیرهای فوقالعاده جالب و منحصر به فرد خودنمائی مینماید که از نظر طرح و اجرا در زمره آثار بدیع معماری سنتی است.

تالار بزرگ سر پوشیده که محل برگزاری اعیاد و مراسم سوگواری بوده است شامل یک ایوان که دارای سقف بلندی است در جلو و یک قسمت شاهنشین در انتهای تالار که از قسمتهای دیگر مرتفعتر بوده تزئینات خاصی است و نیز تالارهایی در دو طبقه در جنبین آن دیده میشود. سقف تالار با طرح بسیار زیبائی گچبری و مقرنس کاری و رنگآمیزی گردیده است. سقفها و بدنه داخلی سرپوشیده و تالارهای جنبی آن با نقوش گل و مرغ و شکارگاه و حیوانات گچبری و یا نقاشی و یا با خط خوش تابلوهایی زیبا آفرینش شده است، به خصوص روی دیوارهای شاهنشین تصاویری از پادشاهان قاجار در تابلوهایی دیواری خودنمایی میکند. نقاشیهای این بنا در شیوه های متنوع و با رنگ و روغن و آبرنگ و زیر نظر هنرمند نامدار نقاشی ایران در دوره قاجاریه مرحوم میرزا محمدخان غفاری کاشانی ملقب به ” کمال الملک ” ترسیم گردیده است و طرحهای گچبری این خانه نیز با نظارت این استاد بزرگ تهیه و به انجام رسیده است. باتوجه به گچبریهای قسمتهای مختلف این خانه، به خصوص پنجرههای مشبک گچی داخل اطاق بزرگ که از کمال ظرافت به پارچه توری شباهت دارد به مرتبه ذوق و هنر این هنرمند ایرانی و دیگر استادکاران و معمار این خانه واقف میگردیم.

جالب است بدانیم که مرحوم حاج آقا حسن بروجردی برای فرزندش سیدمهدی از دختر مرحوم حاج سیدجعفر طباطبائی خواستگاری مینماید و خانواده طباطبائی شرط موافقت با ازدواج را ساخت خانهای آبرومند و درخور شأن عروس خانم قرار میدهند و به همین خاطر حاج آقا حسن از همان معماری که خانه طباطبایی را ساخته است دعوت میکند که این خانه را بسازد.

تکیه امیر چخماق یزد

تکیه امیر چخماق یزد

 

مجموعه امیر چخماق که یکی از شاخص ترین مجموعه‌های تاریخی شهر یزد محسوب می‌شود تقریباً در وسط بافت قدیمی شهر واقع شده و یکی از نقاط سوق الجیشی و مهم یزد محسوب می‌شود.

این مجموعه با ارزش که نقطه خیابان‌های اصلی شهر است شامل مسجد، تکیه، بقعه ستی فاطمه، بازارچه حاجی قنبر، آب انبار ستی فاطمه، نخل و آب انبار تکیه امیر چخماق می‌باشد. این مجموعه از آثار قرن نهم هجری است که امیر جلال‌الدین چخماق از سرداران و امرای شاهرخ تیموری هنگامی که به حکومیت یزد رسید با همکاری همسر خود ستی فاطمه خاتون برای آبادانی، شهر آن را بنیان نهاد.

بانیان در شمال مسجد، میدانی ایجاد کردند که هم اکنون پابرجاست و مرکز شهر یزد است. این میدان در عصر صفوی هم به همین نام شهرت داشت. در زمان شاه عباس برخی از این آثار احیاء شده است، از جمله چهار سوقی بر روی کاروانسرا ساخته شده است. اوایل قرن سیزدهم هجری میدان جلوی مسجد و سردر بازار تبدیل به حسینیه شده ‌است . البته آنچه مسلم است در آن زمان، این مکان نقش حسینیه را نداشته، چون ساخت چنین فضاهایی از زمان صفویه به بعد در ایران رواج پیدا کرده است.

در شرق میدان امیر چخماق، بازاری به نام حاجی قنبر وجود دارد. این بازار از بناهای نظام‌الدین حاجی قنبر جهانشاهی است. این شخص که به امر جهانشاه قره قریونلو به حکومت یزد رسیده بود آثار دیگری هم در یزد بنا کرد. بعدها بر سر در بازار بنای زیبا و بلندی به اسلوب بناهای موجود در تکیـه‌های یزد سـاخته شد. این بنـای عظیـم یکی از معـرف‌های شهر یزد است و هنگـامی که می‌گوینـد ” میرچخماق” مرادشان همین بناست در حالی که از آثر امیر چخماق نیست. مسجد امیر چخماق که در تاریخ‏های یزد به نام مسجد جامع نو نیز خوانده شده است .در دوره صفویه به همت امیر جلال الدین چخماق شامی حاکم یزد از امراء و سرداران و مقرب درگاه شاهرخ و زن او ستی (بی بی) فاطمه خاتون احداث شده است. این مسجد در سال ۸۴۱ هـ.ق به پایان رسید و از حیث زیبایی، وسعت، اهمیت و اعتبار بعد از مسجد جامع شهر قرار دارد در توصیف این مسجد باید گفت که در کریاس (ساختمان جلوی درب وروردی) مسجد به میدان میر چخماق باز می‏شود، سنگی نصب گردیده که بر آن متن وقفنامه‏ای به خط نسخ نقر شده است.

در طرف راهروی شمالی که از درب کریاس به صحن وارد می‏شود، شبکه‏هایی ظریف از کاشی‏های معرق در پنجره‏ها نصب شده‏اند. قسمتی از سردر صفحه ایوان کاشیکاری معرق شده است و جرزهای آن آجری رنگ می‏باشد. دور خارجی گنبد و بر کمربند آن عبارت “السلطان ظل الله….” به کوفی بنایی تکرارشده است.
محراب صحنه اصلی از کاشی معرق است با ساختمانی مقرنس کاری که در وسط آن سنگ مرمر بسیار خوشتراشی به اندازه ۱/۱۵ * ۳/۳۸ متر نصب شده است. و در وسط منقرص کاری یک گل مربع به اندازه ۵۴ * ۹۵ سانتیمتر نصب است و در دست چپ ایران، یک سنگ مرمر به اندازه ۲۸ * ۳۰ سانتیمتر نصب شده است. سر در شرقی مسجد دارای کتیبه‏ای از کاشی معرق به خط ثلث محمد الحکیم است.گنبد مسجد خمیده و ترکدار است با کاشی سبز رنگ کاشی شده و پیرامون آن نیز کتیبه‏ای به خط کوفی قرار دارد.

مسجد میر چخماق با کاشی‌های معرق و طاق‌های مقرنس اثری است که از نظر مرتبه زیبایی بعد از مسجد جامع قراردارد و به مسجد جامع نو نیز معروف است. در این مجموعه دو آب انبار به نام‌های ستی فاطمه و تکیه امیر چخماق (آب انبار حاجی قنبر) وجود دارد که آب انبار ستی فاطمه در کوچه شیخ اسداله در ضلع جنوبی میدان امیر چخماق قرار گرفته و مربوط به دوره صفویه است. در حالی که آب انبار تکیه امیر چخماق در حد فاصله تکیه و بازارچه حاجی قنبر واقع شده و احتمالاً قدمت آن نیز به دوره صفویه می‌رسد. این آب انبار در حال حاضر به عنوان موزه آب مورد استفاده قرار می‌گیرد.